بابای زنداییم فوت کرد..تو سن ۵۴ سالگی... سکته مغزیو ... چه قدر دنیا مسخره است...خیلی .این همه زجر آخرش که چی؟؟؟؟
فردا کشیکم..یعنی امروز بودم اما چون خیلی حالم بده و باید برم خونه با فردا عوض کردم....
بابای زنداییم فوت کرد..تو سن ۵۴ سالگی... سکته مغزیو ... چه قدر دنیا مسخره است...خیلی .این همه زجر آخرش که چی؟؟؟؟
فردا کشیکم..یعنی امروز بودم اما چون خیلی حالم بده و باید برم خونه با فردا عوض کردم....
اما خدا رو شکر مکنم..هر لحظه هزاران بار...کم مونده بود که باهاش برم زیر یه سقف و اون موقع خدا میدونه که اوضاع چقدر بدتر میشد...لااقل خدا جواب همه صداقتو وفاداری منو اینجور داد...دیگه وقتی به قضیه فکر میکنم غصه سالهای از دست رفته امو کمنتر میخورم..چون انقدر تو این چندوقت بدی کرد که دیگه یادم رفته یه روز دوسش داشتم...الان فقط تصویر یه آدم نامرد ضعیف و خودخواه ازش تو ذهنمه..همین....انقدر عوشض شده که دیگه نمیشناسمش..حس میکنم این همون آدم قبلی نیست یکی دیگه است...انقدر بدی و پستی و کارای بیشرمانه حتی تو تصورمم نمیگنجید که یه روز ازش ببینم.....میدونم خدا خیلی زود کمکم میکنه ازین حالم در بیام..........
حالا که چشام باز شده حس میکنم تو انتخاب یه آدم از همه چی مهمتر یه چیزه...: آرامش و سلامتی روانی اون آدم...خیلی مهمه..و اینو از رو خیلی چیزا میشه فهمید.روابط طرف با خونواده اش(مخصوصا مادرش). تعداد دوستاش و روابطش با همکارا و دوستاش( که ع تو این واقعا ضعیف بود..تو بیمارستان و دانشگاه یه دوست صمیمی نداشت).نظرات بقیه دورو بریا در مورد اون ادم...حتی کمک مشاور و روانشناس...اون خیلی از لحاظ روانی مشکل داشت حالا همه چی برام روشن شده و خوشحالم که حدا به موقع به دام رسید..واقعا خوشحالم...خدا یا مرسی و ممنوتم..تا اینجاشو کمکم کردی.ازین به بعدشم کنارم باش...کمکم کن همه این سختیارو زودتر بگذرونم.
دیروز یه عروسک الاغی رو که ع واسه اولین تولدم واسم خریده بود بغل کردمو ساعتها گریه کردم...انقدر زندگیش به زندگیم گره خورده بود و پیچیده بود که به هر طرف اتاقم نگاه میکنم یادش میوفتم...واسه همین خونه شده واسم جهنم...فراریم از خونه..دوست دارم صبح تا شب تو بیمارستان بمونم...
امروز هم وقت روانشناس دارم هم روانپزشک...
دیشب تلویزیون روشن بود و داشت قرآن می خوند...انقدر گریه کردم..یاد امسال شبای قدر افتادم که تا صبح دعا و قرآن میخوندم و واسه بهبود حال مامان ع خان دعا میکردم...چقدر همه چی یهو عوض شد..........................
دفتر خاطراتمو باز کردمو چند تاشعری که واسه ع خان قبلنا گفته بودمو خوندم..چه قدر اون موقعا که بچه تر بودیم پاکتر بودیم..چه خالص بودیم..بی شیله پیله..از دنیای پر از حیله آدم بزرگا بدم میاد ...متنفرم...متنفر
همچنان بدم...هر روز بدتر از دیروز....
خیلی خوبه که کشیکم..شبای کشیک ارومترم..سرم شلوغه و انقدر به درد مردم گرمه که وقت فکر کردن به بدبختیای خودمو ندارم...
همچنان بدم..وقتی به صورتش نگاه میکنم دیگه ع خان خودمو نمیبینم..یه آدم میبینم که هزاران دروغ بهم گفته..یکی که نمیشناسمش ..یکی که ازش میترسم....
هنوز خیلی بهش وابسته ام و این وابستگیمو می خوام کم کنم..آروم آروم ...دورو برما میخوام با آدمای دیگه شلوغ کنم...سرگرمیو تفریح واسه خودم جور کنم...اما خیلی میترسم..دیگه به هیچ پسری اعتماد ندارم..حقم دارم..اما دلم واقعا واسه آدم بعدی زندگیم میسوزه...میترسم اذیتش کنم..میترسم هیچوقت نتونم یه رابطه موفق داشته باشم..خیلی میترسم..از آینده ..از همه چیز.ما آینده مونو جز به جز با هم ترسیم کرده بودیم..یهو همه چیزمو گرفت..۶ سال گذشته...حال آینده ..واسه اون آینده داشتیم تلاش میکردیم...برنامه ریزی کرده بودیم..یهو همه رفت....به خاطر هوس یه ادم دیگه...........................................
باز به شهاب: نوشته بودی با اطلاعاتی که من از شما دارم شما هم تلاشی برای هیزم این آتیش نکردرد!
منظورتونو نمیفهمم.اگه منظور محبت کردن سورپریز کردن و کارای نو کردن تو یه رابطه است خودشم میدونه که ازین نظرا هیچ وقت کم نذاشتم که هیچ همیشه هم پایه علایقش بودم.... تا حدی که منی که از گیم متنفر بودم پایه گیم نتش شده بودم...کلا دورانی که با هم داشتیم عالی بود...هم درس می خوندیم هم هر نوع تفریحی که می خواستیم می کردیم..خیلی ازین لحاظا مچ بودیم.همه همیشه جحسرت رابطه مارو میخوردن...واسه همینم هست که الان دارم میسوزم که چرا خرابش کرد.....اگرم تو پستای قبلیم دعوا و عصبانیت میبینی و تو بعدی یه هو عشق و هیجان واسه این نیست که من از لحاظ احساسی ناپایدارم .بلکه ۲ تا دلیل داره:یکی اینکه فاصله پستام انقدر از هم زیاده که اون موضوع کاملا حل شده و دوم اینکه من این وبلاگمو آدرسشو به هیچ کس ندادم واسه اینکه فقط جایی باشه برای بیان احساسات لحظه ایم و خالی کردن خودم...
به هر حال بازم مرسی از نظرت
سلام .مرسی از نظرت...اما تو از دور میبینیو نظر دادی...طولانی شدن رابطه خواست و قرار هر دو مون از اول بود..چون رشته مون خیلی طولانی بود و تازه درسمون سال دیگه تموم میشه از اول این قرارو گذاشتیم.....در مورد ندیدن عیب هاش باید یه چیزی بگم: ممکنه من ندیده باشم اما تمام دورو بریهامون هم همینطور؟ بیش از ۱۰ تا دوست میشناسم که رو پاکی این بشر قسم می خوردن...متاسفانه ادمای باهوش اگه بخوان بد بشن خیلی وحشتناکه..خیلی راحت همه رو فریب میدن...تمام اطرافیانمون تو شوکن...یه موقع هست یکیو از اول میفهمی یه کم شیطنت داره..اما ازین بشر به اصطلاح مثبت تر ما که تو دور و بریامون نداشتیم...ممکنه بگی من چون دوستش داشتم نمیدیدم اما واقعا این طور نبود..نظر همه دورو بریامون این بود.. به هر حال مرسی از نظرت
امروز اومدنی بیمارستان تو اتوبان حکیم بعد تونل رسالت یه ماشین زده بود به یه خانم چادری و خانومه مرده بود..ماشینه از شدت ضربه کاپوتش تا نصف جمع شده بود...خیلی صحنه غم انگیزی بود..گرگ و میش صبح....دلم خیلی گرفت..این همه تو این زندگی بدو بدو کن سختی بکش آخرشم اینه...
من امروز یه کم کمتر غصه دارم..اما تپش قلب دارم..شدید ...الانم کله صبح (ساعت ۷:۳۰) باید برم درمانگاه اعصاب ..۳۰ تا مریض شماره میدن.تا ۱۲ علافیم.حوصله ندارم اصلا و ابدا!امشبم کشیکم .اورژانس .خوبه لااقل شبایی که کشیکم کمتر فکر میکنم و اون ۳ ساعتی هم که میخولبم با کابوس بیدار نمیشم...
و این منم...زنی تنها ...در آستانه فصلی سرد.....
حافظو باز کردم چند وقت ٫یش این اومد:
خوشا دلی که از پی هر نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود....
چه قدر مصداق داشت..تا اخر غزل کاملا مصداق اوضاع ما بود
صبحا که دارم میام تو مترو صادقیه همش این آهنگ داره پخش میشه...و منو دیوونه میکنه..:
لیلای من دنیای من آسوده در رویای من این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو...من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو مجنون لیلی بیخبر در کوچه هایت دربه در مست و پریشونو خراب هر آرزو نقش بر ؟آب شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت
الان تو شوکم ....خیلی حالم بده...یه لحظه می خندمو انگار همه چی یادم میره...یهو میزنم زیر
گزیه....رو.زی نیم پاکت سیگار میکشم....و تموم لحظه لحظه های 4 ماه گذشته رو مرور میکنم...نمیدونم چرا...هیچ وقتم بهم نخواهد گفت...اما من میدونم چیزی واسش کم نذاشتم....همه چیزم بود.اما ..همه چیزم رو برد...دیروز همه عکسامونو نابود کردم...6 سال خاطره رو سعی کردم با این کارم بریزم دور اما نشد..نمیشه...باید همه تلاشمو کنم...واسه پاک کردن یک چهارم خاطرات زندگیم از ذهنم...خیلی سخته...2 روز پیش تا 9 شب تو خیابونا قدم زدم...جاهایی که با هم میرفتیم...جاهایی که همه دوره ذانشجوییمونو گذروندیم..ولیعصر..وایسدم جلو یه ساندویچی که بش میگفتن سگ پز فکر کنم...انقدر گریه کردم...بعد کنار پارک لااله قدم زدم...به یاد اون همه روزایی که میرفتیم بازارچه...چه قدر ساده بودیم...و چه قدر بی ریا و پاک هم رو دوست داشتیم...راه رفتم...توحید..ستارخان..و زار زدم..به یاد همه پیاده روی های چند ساعتمون....من که هیچ وقت نمیفهمم...اما فقط یه سوال میدونم تا آخرین روز زندگیم زجرم میده:چرا؟
سلام .دوباره اومدم که بنویسم..اما اینبار از تنهاییام..یه اتفاق خیلی بد تو زندگی عقشول خان افتاد...مامانش به یه کانسر مبتلا شد..و بعد همه چیز عوض شد..عقشول خان من شد یکی دیگه...یکی که خیلی زود عصبانی میشه..خیلی دیر آروم میشه.اونقدر درونگرا شده که از من هی خودشودورتر میکنه..اونقدر منطقشو از دست داده که نمیشه باهاش حرف زد...من شده بودم یه جیگی گیج و ویج! نمیدونستم باید چه طور رفتار کنم..یه مدت سعی کردم پا به پای عصبانیتش ندم اما نتونستمو دعوا شد..یه مدت سعی کردم سکوت کنم و پا به پاش ندم ..من تونستم اما اون باز جنجال کرد...گفتم 7روز میره مسافرت همو نمیبینیم یه کمم حال و هواش عوض میشه...بهتر شد اما فقط به اندازه 1 روز...چه قدرم تو اون 1 روز مهربون بود...اگه اون یه روز نبود میگفتم دیگه دوستم نداره و اینا همه بهونست اما اون روز...حالا هم دارم احتمالا آخرین راه رو انتخاب می کنم هر چند که ازین راه هم می ترسم هم بدم میاد هم برام سخته..می خوام یه مدت از لحاظ فیزیکی تتهاش بذارم از لحاظ روحی نه! فقط فیزیکی..فقط اون مواقعی که اون میخواد برم پیشش در غیر اینصورت بذارم تنها باشه ..آآخه فکر میکنم انقدر مشغولیت ذهنی داره که داره سعی می کنه با خالی کردن ذهنش حتی شده با حذف من از ذهنش فکرشو آرومتر کنه..میدونم کاری که داره میکنه بدترین راهه و قرار نیست هر کی تو زندگیش مشکلی داشت اینجور همه چیو خراب کنه..اون باید بره دکتر..چون واقعا احتیاج داره..کاش بره زودتر..به هرحال این تصمیمو گرفتم و خیلی خیلی هم برام سخته تحملش چون خودمم اصلا تووضعیت روحی خوبی نیستم..1 ماه بعد سخت ترین امتحان دوره پزشکیمون تعطیل بودیم اما فاجعه بود برای من..فشار درسی تا قبل از اون امتحان؛بیماری مامان عقشول خان،کشمکشا و گیجی من در برخورد با ع خان جدید..همه این مدت تغریبا خونه بودم..فقط اون یه روزی که گفتم آرامش داشتم..حالا هم که صمیمی ترین دوستم رفته انگلیسو حالا حالاها نمیاد..اون یکی دوبی رفته..نسیم هم که خودش با دوست پسرش 1 ماهه به هم زده وقتی میرم پیشش بدتر داغون میشم..نتیجتا باید این دوران سختو تنها بگذرونم..کاش زودتر تموم شه...![]()
سلام.الان دوازدهم فروردینه.از پس فردا دباره همه بدبختیاو درس خوندنا شروع میشه.این ماه واحد بهداشت داریم.میریم خانه بهدشتای روستاهای اطراف تهران..میگن کلی خوش میگذره.هرکی میره صحبت از صبحونه های اونجا با نون بربری داغ و قهوه خونه های باحال میکنه...
اصلا تو عید هیچی نخوندم...قبل عیدم تازه یه هفته تعطیل بودم.رفته بودیم با ع خان کلی جزوه خریده بودیمو سی و پنج هزار تومن ناقابل پیاده شدیم.اما دریغ از یه مبحث خوندن!خدا خودش این ترمو به خیر کنه.رسماً بیست و شش! واحد داریم.تابستونم واحد داریم.بعدشم امتحان پره انترنی!تازه از 17 این ماه هم میخوایم بریم کلاس فرانسه.من و ع خان و نگین و دوستش علیض!(شرمنده اسمها رمزیه واسه حفظ حقوق اشخاص حقیقی و حقوقی!!)خیلی هیجان دارم. خدا کنه خوب باشه..
وبلاگ رزی رو تازه بعد مدتها خوندم...دلم خیلی شکست..همش تو فکرشم..تازه به طرز عجیبی همه حوادث زندگیش هزمان و مطابق حوادثیه که برای دوستم نسیم اتفاق میفته..مثلا دقیقا همون زمان که نسیم با دوستش قرار گذاشتن به هم بزنن رزی هم با سسل به همزدن اونم دقیقا سر یه مساله مشابه..یا مثلا هروقت رزی میره مهمونی نهایتا با فاصله یهروز نسیم میره..خیلی جلبه برام.حس میکنم زندگیها تکرار میشن...عین هم..بارها و بارها..منتها هربار واسه یه نفر.به هرحال واسه رزی خوبم آرزوی سلامتی و موفقیت و روبراه شدن اوضاع رو دارم..از ته ته دل.
الان یه سری موسیقی لطیف!که ع خان از ترکیه آورده دارم گوش مدم و بسی لذت میبرم.فوق العاده ان![]()
سلام.الان دوازدهم فروردینه.از پس فردا دباره همه بدبختیاو درس خوندنا شروع میشه.این ماه واحد بهداشت داریم.میریم خانه بهدشتای روستاهای اطراف تهران..میگن کلی خوش میگذره.هرکی میره صحبت از صبحونه های اونجا با نون بربری داغ و قهوه خونه های باحال میکنه...
اصلا تو عید هیچی نخوندم...قبل عیدم تازه یه هفته تعطیل بودم.رفته بودیم با ع خان کلی جزوه خریده بودیمو سی و پنج هزار تومن ناقابل پیاده شدیم.اما دریغ از یه مبحث خوندن!خدا خودش این ترمو به خیر کنه.رسماً بیست و شش! واحد داریم.تابستونم واحد داریم.بعدشم امتحان پره انترنی!تازه از 17 این ماه هم میخوایم بریم کلاس فرانسه.من و ع خان و نگین و دوستش علیض!(شرمنده اسمها رمزیه واسه حفظ حقوق اشخاص حقیقی و حقوقی!!)خیلی هیجان دارم. خدا کنه خوب باشه..
وبلاگ رزی رو تازه بعد مدتها خوندم...دلم خیلی شکست..همش تو فکرشم..تازه به طرز عجیبی همه حوادث زندگیش هزمان و مطابق حوادثیه که برای دوستم نسیم اتفاق میفته..مثلا دقیقا همون زمان که نسیم با دوستش قرار گذاشتن به هم بزنن رزی هم با سسل به همزدن اونم دقیقا سر یه مساله مشابه..یا مثلا هروقت رزی میره مهمونی نهایتا با فاصله یهروز نسیم میره..خیلی جلبه برام.حس میکنم زندگیها تکرار میشن...عین هم..بارها و بارها..منتها هربار واسه یه نفر.به هرحال واسه رزی خوبم آرزوی سلامتی و موفقیت و روبراه شدن اوضاع رو دارم..از ته ته دل.
الان یه سری موسیقی لطیف!که ع خان از ترکیه آورده دارم گوش مدم و بسی لذت میبرم.فوق العاده ان![]()
بازم امتحان! پس فردا عفوني داريم.هنوزشروع نكردم!الان كتابخانه دانشگاهيم و ع خان داره شرح حالشو مي نويسه و منم اومدم اينترنت.از آخرين پستي كه گذاشتم خيلي مي گذره! خيلي اتفاقا افتاده! مثلا نسيم رفت انگليس.راستي امسال كادو ولنتاين يه ادكلن خوشبو گرفتم با يه گردنبدوگوشواره توپ! خودمم يه كت مخمل كبريتي اسپرت كادو دادم!واسه عيدم هنو هيچي نگرفتم .فقط يه شال لمه دار برق برقي جينگول!ازين مانو پيراهني جلو بسته ها هم تقريبا متنفرم! مانتو هم ندارم:(
نميدونم چي كار كنم!
الان كلي حال و هواي عيده! از عيد خوشم نمياد اما حال و هواي قبلشو دوست ددارم! بايد حتما برم موهامم بزنم1 يادم نره!مامان بيچاره هم كه امسال مثه هر سال تنهايي افتاده به جون خونه...!
واي! امروز استاد ي سر مورنينگ يه چرتي گفت كه همه آب شدن: گفت يه خانوم كاشي زنگ مي زنه يه تلويزيونو از شوهرش گله مي كنه و مي گه: اين مرداي كاشي خيلي بدن! تا ميان خونه يه چيز كوچيكو! بزرگ ميكننو!
ميفتن به جون زناشون!![]()
اول همه خودشونو كنترل كردن و فقط يه چند نفري خنديدن! اونم سريع ادامه داد: من كه چيز بدي نگفتم! شما هي فكراي بد مي كنين! ديكه همه تركيدن ! حالا تصور كنيد اون استاداي خانومي كه كنارش نشسته بودن تقريبا بنفش
شدن!!اين دكترا وقتي پير مي شن مخاشون يه كم....؟!؟!؟![]()
امتحان داریم
و با پررویی تمام داریم میریم گیم نت! دیروزم با پررویی تمامتر رفتیم خونه مهیا
اینا(لو لو!) برف پارو کردیم !آدم برفی ساختیم ! تخته بازی کردیم!بعدم برگشتیم
خونه! هی عقشول خان بدبختو قلقلک دادم تا بالاخره اونم تلافی کردو با نسیم ریختن
رو سر من بدبخت! هرچی التماس کردم بیشتر قلقلقک دادن تا جایی که دیگه جیغ میزدم!نقد
جیغ زدم تا خود امروز سرم درد می کرد! بعدم ع خان بهم گفت:بی جنبه!!!
امتحان اطفال دارم.اوضاع خيلي بيريخته!
يه سري نمونه سوال زدم افتادم!!!
شدم 10! نمره پاسي 12 ست!!يه ماهه داريم مثل اسب
مي خونيم اما خب...انقدر زياده كه نگو!! يه ماهه سرمون تو درسه.دلم تفريح مي خواد! Game net!!!!! يادش به خير !! چند ماه پيش هفته اي 2 بار مي رفتيم! حالااااااااااااا!اصلا دلم واسه زندگي عادي لك زده!! مهموني، خريد،حتي بافتني!!!!
چند وقته دلم مي خواد يه ژاكت ببافم!اصلا من كلا هر وقت امتحان دارم به زنهاي خانه دار حسوديم ميشه!!!
تازه يه هفته است كه رژيمم! وزنم زياد نيست! 53 ام!اما مي خوام بشم 50. يه كوچولو
شيكمم گنده شده!!!عقشول خان بيچاره 4 روز اسهال
ويروسي گرفته بود.از درمانگاه كشيك! تيپيك مريضيش عين مريضي بچه هايي بود كه ازشون شرح حال گرفته بود!!!اما امروز يه كم بهتره! من امروز سينوسام به شدت مي درده! خدايا كممممممممممممممممممممممممممك! چهكنم با اين همه بدبختييييييييييييييي![]()
![]()
![]()
سلام ! من سرم شلوغه1 امتحان دارم! من خل نمیدونم چم شد یه هو رفتم واحد تابستونی گرفتم! حالا در حالیکه بقیه لمیدن و دارن زیر باد کولر حال می کنن باید برم بیمارستان!
چند وقت پیش با عقشول خان رفتیم از میخکوب که رزی جون گفته بود غذا گرفتیم
! بسی لذیذ بود ! به همه راویولیش رو توصیه می کنم!آدرسشم خ شریعتی چند تا مغازه اونورتر از سودا!
تو وبگردی های امروزم یه سایت باحال یافنم:www.iraneating.com
اطلاعات زیادی راجع به رستورانا ی تهرون می نونین توش پیدا کنین ! حتما یه سر بزنین!
پریروز یه روز خوب بود.امروز هم! پریروز با مهیا و نسیمینا رفتیم لولو! خوب بود× کلی از میوه های باغشون خوردیم! گیلاساشون دقیقا سه برابر گیلاسای معمولین! شاتوت و آلو جنگلی و زرد آلو! بعد هم افتادیم به جون هم و با لیوان و سطل تو حیاط آب بازی کردیمو کلی همو خیس کردیم! یه مجروحم دادیم! مهیا پاش رفت تو یه چاه و زخمی شد! واقعا خوش گذشت! بعدم لباسامون خوش نشد و با بد بختی برگشتیم!
امروز هم امتحان داشتیم.استاده کلی رله بود.کلی امتحانو آسون گرفت.البته قبلش گراند راند بودیم که نمیدونم دکتر یفجن! (ببخشیدبه دلیل پاره ای ملاحظات رمزی نوشتم اسمشو که فقط خودم بتونم بخونم!)معلوم نیست چش شده بود و امقدر عصبانی بود که نگو.سر یه آقای انترن و یه رزیدنت خانوم انقدر داد زد که رزیدنته بد بخت تا یه ساعت بعدش داشت ناخوناشو می جوید.بعدم من و عقشول خان طبق برنامه قبلی بساط ذغال و بلال و تخمه رو برداشتیمو رفتیم چیتگر ! نفری 3 تا بلال خوردیم! (کشتم خودمو با این رژیم گرفتنم! )کلی خوش گذشت دو نفری ! فقط یه کم از شدت بی عرضگی کم مونده بود خودمونو به کشتن بدیم! مثلا به جای آب نمک داشتیم از آب صابون استفاده می کردیم! دست هر دومون هم سوخت!
اندر قضایای خوداندازی! : امروز صبح عقشول خان داشته ماشینشو تو پارکینگ بیمارستان می ذاشته که دیده یه دختر خانوم قد بلند داشته هی نگاش می کرده! بعد عصر که می یاد ماشینو برداره باز اون اونجا بوده! از عقشول خان می پرسه کسایی که دیشب کشیک بودن کی کشیکشون تموم میشه؟!؟ اونم میگه: نمیدونم! دختر خانوم قد بلند!!: اه! مگه انترن نیستین؟
ع خان: نه استاجرم!![]()
قد بلنده!: فکر کردی من منتظر کسی ام؟ً؟!
ع خان:.....![]()
قد بلنده!: نه! من منتظر کسی نیستم!(تو مایه های اینکه وقت دارم! بیکارمو...)
در این زمان که ع خان در صحت عقل و یا عفت این خانوم شک میکنن!بی توجه به ایشون به سمت ماشین می رن که خانوم قد بلند تند تند خودشونو به ایشون می رسونن و میگن:ببخشیدا! من منظوری نداشتم ها!![]()
خلاصه از تمام چرتو پرت هایی که گفتن(مخصوصا از این حرفشون که منظوری نداشتن!) مشخص بوده که خانوم منظوری نداشتن(خداییش چه جمله ای شد!) آخی! عقشول خان من تا کسی بهش نظر سوء پیدا میکنه از بس پاکه فقط :می ترسه!قربونش برم! البته واقعا این حرکات متجاوزانه دختر خانومای دم بخت! واقعا بعضیاش ترسم داره!!
دیروز تو روزنالمه هم میهن(که امروز توقیف شده!!) یه مطلبی راجع به آشپزی چینی نوشته بود! منم با توجه به اصول آشپزی اونا و یه کم تحقیقات یه غذای چینی توپ اختراع کردم و پختم که عالییییییییییییی بود! دستورشو می ذارم!:
بادمجون یک عدد
کدو یک عدد
گوجه فرنگی یک عدد
پیاز یک عدد
گوشت چرخ کرده و تفت داده شده با رب(مثل مایه ماکارونی)3 قاشق
ماکارونی رشته ای ظریف (من زر ماکارون استفاده کرده) یا بهتر ازون ورمیشل کمی!!
یکی از اصول آشپزی چینی حرارت دادن سبزیجات تو دمای بالاست!بنابراین تمام سبزیجات بالا رو اول به صورت رشته های ظریف و باریک وبلند خرد می کنیم بعد همه رو در تابه ریخته و یک قاشق روغن بهش اضافه میکنیمو رو حرارت زیاد تفت میدیمو هی تند تند هم میزنیم تا کاملا نرم بشن.ادویه هم تا دلتون بخواد میزنین! من ادوی هام در دسترس نبود واسه همین نمکی و کلی فلفل سیاه و کمی فلفل قرمزو یه کم هم یه ادویه مخلوط زدم(فکر کنم اگه پودر کاری هم بزنیم معرکه شه!) در همین فاصله تو آبی که جوش آوردیمو کمی نمک و فلفل بهش زدیم رشهته های ماکارونی یا ورمیشل رو حدود یه ربع می پزیم.بعد که کاملا نرم و پخته شدن رشته هارو از تو ؟آب در میاریمو میریزیم تو سبزیجات.گوشت رو هم اضافه می کنیم(فکر کنم با مرغ هم خوب شه! ولی کلا نباید گوشتش زیاد شه !فقط در حد طعم دادن! رشته ها هم نباید خیلی از سبزیجات بیشتر باشه! )کل طعمشم باید کمی تند باشه! 2 دقیقه دیگه هم تفت میدیمو تمام! (فکر کنم اگه سس سویا هم بزنیم که عالی تر شه!) بعدم غذا رو با اون چوب ها!! میخوریم! به به! کلی حال داد!
...واین منم....زنی تنها در آستانه فصلی سرد...
...واین منم....زنی تنها در آستانه فصلی سرد...
اين چند روز كلي خوش گذشت
!همش خونه ع بوديم! روز اول سريع بيمارستانو جيم زديمو رفتيم زيتون
ناهار پيتزا خورديم! بعد رفتيم خونه و يه طالبي بستني درست كرديمو نوش جان كرديم!
من طالبي بستني رو با خرده هاي يخ درست مي كنم خيلي مي چبسه!! بعد چراغارو خاموش كرديمو نشستيم يه كنسرت ياني رو تو سيستم صوتيشون كه صداش كلي خفنه ديديم.!واي چه حالي داد! قشنگ دو ساعت حس كردم تو اون كنسرته ام! واي چه قدر من اين ياني رو دوست دارم
.اصلا تك تك نوازنده هاي گروهشم دوست دارم!مخصوصا اون دختره كه خفن ويولون ميزنه!
واسه شام هم كروكت مرغ درست كرديم با قارچ سوخاري و سيبزميني سرخ كرده!!
بعدشم كه لا لا!
فرداشم از صبح بخشو دودر كرديم! ازونجايي كه روز بعدشم امتحان داشتيم نشستيم به خرخوني! روماتو خونديم(امتحان جنرال داشتيم!) صبح كله هم يه پلمبير
توپ درست كرديمو نوش جان نموديم! ظهر ناهار پاستا با قارچ و مرغ و پنير پختيم! من كه عاشقش بودم ولي به نظرم ع خان خوشش نيومد زياد! عصرشم مهديه رو دعوت كرديمو باز طالبي بستني و پلمبير!!! فردا ظهرشم بعد دادن امتحان جنرال كه كلي استرس بهمون دااد رفتيم زيتون چيزبرگر مخصوصشو ![]()
![]()
خورديم كه عالي ترين چيز برگري بود كه تو زندگيم خوردم!
تو راه برگشت ازين وانتيا ديديم كه انبه مي فروختن! من آب انبه رو دوست دارم اما هيچ وقت انبه رو امتحان نكرده بودم از بس كه ع خان گفته بود كه مزه اش افتضاحه جرات نداشتم! ولي مخصوصا از وقتي تو وب لاگه رز سفيد خونده بودم كه اونو سسل دوست دارن ويرم گرفته بود كه امتحان كنم! خلاصه واسه خودم خريدم و خوردم و واقعا به نظرم عالي بود! كلي هم سر ع خان غر زدم كه چرا منو ازين ميوه توپ محروم كرده بود
!بعد رفتيم خونه ع خان و فيلم saw 2رو ديديم! واقعا كه عالي بود! من تو كف هوش و iq فيلمنامه نويسشم! عالي بود.مخصوصا اونجا كه پير بچه از تو گاوصندوق در مياد!كف مرگ بودم!
بعدم دست به كار شديمو واسه شام همبرگر با قارچو پيازو پنير پختيم! تازه اين وسطا لو نميدم كه چه قدر چيزاي ديگه هم زديم به شكم! ![]()
نتيجه گيري اخلاقي! منو ع خان اگه به هم بيفتم در عرض يك هفته از همه دوستان جهت شركت در مراسم تركيدنمون دعوت مي كنيم!
از بس كه هر دو شكمو و به فكر خوردنيم!
غرغرانه!: اينو مي نويسم كه باز طبق معمول يادم نره كه بعضي آدما چيكارا در حقمون كردن! مهيا كه مثلا دوست صميميمونه تا رفته دانشگاه و سه تا دوست پيدا كرده رسما روابطشو با ما عوض كرده1 3 روز پيش هم مي خواست يه برنامه اي بذاره از يه هفته قبلش بارها به ع خان گفته بود ! روز برنامه رسما به طريق خيلي توپي مارو پيچوند و ترجيح داد با مليكا اينا و اون دوستاش باشه! مهم نيست كه يكي بقيه رو به آدم ترجيح بده ولي خيلي مهمه كه همين يكي تا اون بقيه دورو برش نيستن يا تا احتياج بهت داره ير و كلش پيدا ميشه!![]()
![]()
سياسيانه!: به به! ميبينم كه بازم گل جديدي
به سرمون زده شد ! اين دفه قضيه بنزين! آخه من نميدونم روزي 3 ليتر بنزين واسه اين تهران شلوغ به كجاي ملت مي رسه؟!؟!آخه مردم با چي رفت و آمد كنن ؟ اتوبوسايي كه ساعتي يه دونه مي يان اونم بايد لاي در له شي؟ يا تاكسي هايي كه قراره ازين به بعد نرخاشون سر به فلك بكشه! يا مترويي كه همين الانش وقتي توشي نفست بند مي ياد و به قول ع خان دهنت تو زيربغل ملته!
آخه تا كي؟ چرا هر روز بايد با يه استرس جديد خودمونو تطبيق بديم!؟! وقتي طرح زوج و فرد و گذاشتن كسي صداشم در نيومد1 الانم همه بهش عادت كرديم! سر بنزينم همين ميشه ! هممون عادت مي كنيم!من حتما حتما ازين مملكت ميرم! چون هر ملتي اون چيزي سرش مياد كه لياقتشه!
فرهنگيانه: تو تله تكست خوندم كه كلي از ملت امريكا به دري خوندن تو خونه رو آوردن و ترجيح مي دن بچه هاشونو به مدرسه نفرستن .اين كارشونم دو دليل عمده داره: يكي اين كه به نظرشون يه سري از درسا زايده و واسه بچه هاشون لازم نيست! يكي هم از ترس محيط بد مدارس امريكا!
باز من تنل دیر آپ کردم! به خدا سرم حسابی شلوغه! الان تو کتابخونه بیمارستان نستم و دارم تایپ ی کنم تا وقت ناهار برسه! گشنمه.ناهارم قورمه سبزیه
!عقشول خان هم خونه است! امروز تنبل خان نیومده! می خواتم امروز براش جوجه هندی بپزم ولی نشد!
دیروز با مامان رفتیم واسه دکور سفال خریدم.به نظر من که ماه شد ولی بابا ایناکلی مسخره کردن!وای ! دوروز دیگه تولد ع خانه و من نمی دونم چی بخرم. اصلا چرا این بشر چیزی لازم نداره!؟؟!! نمی دونم تفلدشم کجا بگیریم.می خوام کلی واسش تولد توپی بگیرمکاش بشه!
اه! کم کم دارن ناهار میدن! من رفتم!
به به ! چه قدر خوش گذشت!
این دو روز تعطیلی رو با یه اکیپ بچه های باحال رفتیم دریاچه ا وان و قلعه ا لموت!من و ع خان و نسیو naeiime بودیم. کلا 18 نفر! صبح قرار بود ساعت 6 آریاشهر باشیم !اما ع خان طبق معمول خواب موند و من مجبور شدم 5 صبح بزنگم به مهیار بدبخت که بیدارش کنه! خلاصه مهیارم مرام گذاشت و تا آریاشهر رسوندش! وقتی با کلی استرس رسیدیم دیدیم فقط خودمون 4تا رسیدیم!و بقیه 1ساعت دیر اومدن! یه 4ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم دریاچه! واقعا عالی بود. رفتیمو یه جای باحال بساطمونو پهن کردیم! ناهار و خوردیمو بعد رفتیم از کلی باغ و در ودشت گذشتیم که بریم اونور دریاچه واسه دستشویی!از شانس بد ما آب دستشویی هم قطع بود...![]()
خلاصه ما هم كلي صبر كرديم تا آب اومد.واي! رفتيم دستشويي آنچنان صحنه هايي ديدم كه تا عمر دارم جلو چشامه!
آخه اين ملت ايران چرا اينقدر بي فرهنگن؟!؟!؟ چرا؟!؟؟!واقعا تو اون لحظات دلم مي خواست نه بينايي داشتم نه بويايي! تچند دقيقه عق زدم تا حالم كم كم بهتر شد... بعد دستشويي رفتيم از غروب زيباي درياچه عكس گرفتيم و كلي عكاسي كرديم.
بعدم برگشتيم پيش بچه ها و تو راهم من و ع خان با هم دو نفري ستاره زهره رو ديديم و "تو آسمون زندگيم ستاره بوده بيشمار " رو خونديم
.خيلي چسبيد.وقتي رسيديم پيش بچه ها ديگه شب بود و ما كلي شرمنده شديم چون بقيه چادر ها رو زده بودن و جوجه هارم آماده كرده بودن! ماههم سريع چادرمونو زديمو رفتيم پيش بقيه كه يه آتيش بزرگ درست كرده بودن و تنه هاي درخت دورش گذاشته بودن... خيلي شب رويايي و قشنگي بو
د...همه با هم كلي كنار آتيش ترانه هاي قديمي خونديم:نازنين مريم،سيمين بري،مرا ببوس،امشب شب مهتابه و كلياي ديگه..بعدم جوجه هارو خورديمو ... بعدم رفتيم تو چادرامون خوابيديم. من و ع خان و نسي وnaeiime تو يه چادر خوابيديم . naeiimeكه تا صبح از سرما لرزيد و خوابش نبرد . ما ولي خوابيديم. نصفه هاي شب يه رگبار تند زد كه كلي حال داد. !!! صبح كه پا شديم مه همه جارو گرفته بود. يه كم تو نهر ظرف شستيمو بعد ع خان ازم كلي پرتره هاي توپ گرفت!
عالي شدن! بعد از صبحانه كه نيمرو و نان و پنير بود هندونه خورديمو صبر كرديم تا حميد و خانمش برامون وايه ناهار ماكاروني بپزن. رفتيم كنار درياچه يه قدمي زديمو تو مثلا كافه اي كه اونجا بود چايي و دلستر خورديمو بعد سوار ماشين شديمو به سمت الموت راه افتاديم .بعد از حدود 1 ساعت راه(شايدم بيشتر؟!؟؟!
) رسيديم به روستاي گازرخان كه خيلي زيبا بود .از اونجا به بعد ديگه نميشد با اتوبوس رفت و مجبور شديم با سواري بريم.اما چون سواري كم بود ما چند نفر مجبور شديم پياده راه بيفتيم بريم .داشتيم مي مردم انقدر سر بالاييش تند بود. يه دفعه يه ميني بوي رو ديديم كه در نقش فرشته نجات وارد شد و ما خودمونو تقريبا پرت كرديم جلوش به حدي كه ع خان هول كرد و تقريبا داشت مي افتاد تو دره!(اون وقت من بي ع خان ميشدمL
) خلاصه تا پاي يله ها با ميني بوس رفتيمو بعد پياده نزديك 400 تا پله رو رفتيم بالا! مناظر به طرز وحشتناكي با ابهت و زيبا بودن. قلعه الموت روي يه كوه بود كه از نظر ظاهخر با بقيه كوهها كاملا فرق داشت و واقعا خاص و زيبا بود.شيب دامنه اش تقريبا قائمه بود!!! واقعا كف كرده بوديم كه مغول ها چه طور اين قلعه رو گرفتن! بعد فهميديم مثل اينكه داخلي ها خيانت كرده بودنو در قلعه رو باز كرده بودن.قلعه نوك كوه بود و منظره فوق العاده اي به دشت الموت و كوهها و دره هاي اطراف داشت. قلعه در حال بازسازي بود . به قول خاله نسي هنوز احداثش تموم نشده! انقدر كه مثل بقيه ميراث فرهنگيامون ازين قلعه هم خوب محافظت شده بودريزش كرده بود و فقط قسمت كمي از بالاي ديوارها معلوم بود.كلي حيف بود! انقدر دلم مي خواد منظره اون قلعه رو قبل از ريزش ببينم .قطعا خيلي با ابهت تره....كم كم اومديم پايينو بارون گرفت و ما هم راه افتاديم به سمت تهران . تو ماشين ناهارمونو_(ماكاروني) خورديمو بعد كلي بزن و برقص و دلقك بازيو
....تا حدود يه ربع به 10 رسيديم تهران...سفر فوق العاده اي بود.. با يه سري بچه هاي توپ و باحال!!
لز صبح دپرسم و دلم مي خواد باز اونجا بودم....كلي هم خوابم ميومد... به خاطر همينم هي بداخلاقي كردم..بيچاره ع خان... چه جوري امروز منو تحمل كرد؟؟؟![]()
![]()
راستی توی این سفر ورد زبونمون دوتا آهنگ مسخره بود:
داداری؟؟! داداری دیه؟ داداری دده داره .دیدید دیدید ددا میده.دده ها دودد دادن! دیدام دیدام داداری دیدام!!!(اگه فهمیدیدن یعنی چی؟؟!؟!
)
روبروی آینه وایساده خودشو چه طور ارامنه آروم آروم که راه مره کوشای پاش صدا مره
زلفاشو شونه کرده گل اندام همه رو دیوونه کرده گل اندام!!(این به زبون افغانی بیده!!)
واي چه هيجاني .!
چه قدر خوش گذشت! ديروز بالاخره بعد 20 قرن من و ع خان با مهي و
خلاصه ما هم گفتيم ديگه ازين دورو بر بكنيم بريم و رفتيمرستوران رحمت بوقي و كباب و كته كبابي و باقلا قاتق
خورديم كه غذاش خوب بود. بعد هم رفتيم پارك فين كه خيلي خوشگلو توپه و سه چهار ساعت هم اونجا بوديمو كلي گفتيو خنديديمو ( لب دريا ولك!!)
خونديمو...بالاخره ياعت 4 راه افتاديمو 8 تهران بوديم.خيلي عالي بود .با وجود اون حالگيري بازم خيلي خوش گذشت! جاي همه خالي!
عقشولانه: منو ع خان ۳ روز پیش تو گیشا یه صندل کلی گوگول دیدیم که من عاشقش شدم اما چون با پولهام هنوز کلی چیز باید بخرم بی خیال خریدنش شدم. اما فردای همون روز ع خان رفته بود و یواشکی اونو واسم خرسده بود .چه قدر مهربونه گلم
همیشه منو از عقش خودش داغون می کنه![]()
![]()
![]()
پ.ن.ع خان بابت همه زحماتت واسه خوش گذروندن به من بسیار متشکر می باشم!
دیروز خیلی زحمت کشیدی عزیزمْ![]()
راستی تولدم نزدیکه! کلی ذوق دارم!![]()
داغونم.له ام...كاش چند روز پيش مي مردم يا امروز صبح..با همون خيالات خوشم..خيالاتي كه همش اشتباه بودددددددد.وااااااااااااااااي.سرم گيج ميره. من يه هدف بزرگ داشتم تو زندگيم و اون موفقيت اين رابطه بود.چه قدر فكر مي كردم به رابطه مون مينازه...چه قدر فكر مي كردم فكر ميكنه رابطه مون ايده آله.چه قدر فكر مي كردم ...واي خدايا .امروز تو سه ساعت همه چي عو.ض شد. تازه فهميدم همرو يا اون به من نگفته يا من اشتباه فهميدم.سرم گيج ميره...خدايا..ازت هيچي نميخوام.نمي خوام چيزي رو درست كني چون نميشه...فقط يه چيز:صبر..به اين بنده كوچيكت يه صبر بزرگ واسه تحمل اين همه غم بده. غم اون همه لحظه ها.....وقتي گفت 4سال بدون آرامش بوده حس كردم ديگه زندگي تو يه لحظه واسم بي ارزش شد.انگار خستگي و غصه چهار سال نشست رو دلم......واااااااااي. كاش همون ظهر تو گيشا مي رفتم زير اون ماشينه كه زيرم نكرد...كه كاش كرده بود..........شايد دوسال ديگه اينا رو بخونم و بخندم و خوشحال باشم كه زنده ام.كسي چه مي دونه...اما دنيا .ارزش هيچي نداره.....همش غمه.....تاحالا اگه پيش مي اومد كه حس مي كردم از زندگيم ناراضي ام سريع به فكرم ميومد كه اون خوشبخته...همين واسم بس بود...به خدا هميشه فكر مي كردم اگه يه روزي ته دل اون بلرزه كه با من خوشبخت نيست ميميرم...اما بهم گفت ...و نمردم!نمي دونم چرا..چرا نمردم؟؟؟چرا؟؟؟خدايا...وقتي بهش گفتم عوض شده گفت تو مي خواي من هميشه همون بدبختي باشم كه هر كاري خواستي بكني...يعني اين جور فكر مي كرد؟؟؟اين همه وقت؟؟؟؟واااااااااااي. چرا؟؟چرا اون فكر لعنتي از سرش گذشته.؟؟؟همش حرفش تو گوشمه...:شايد يه رئز از اين كار لذت ببرم.....خدايا..من انقد بد بودم؟؟؟چرا خودم خبر نداشتم... مي خواد تصممشو بگيره..ولي چه فرقي مي كنه؟؟؟من تصميممو گرفتم....من ديگه بعد از فهميدن اين چيزا حتي رفتارم از قبل هم بدتر ميشه .مطمئنم....چرا بايد زجرش بدم.؟؟؟اصلاً چه انگيزه اي واسم مونده؟؟؟؟چه انگيزه اي؟؟؟چيزي كه فكر مي كردم روياي زندگيمه كابوس بود.من خر نميديدم..واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي سرم هزار كيلو شدهخدا جون ...انقدر كه من امشب ازت مرگ خواستم كس ديگه اي چيز ديگه خواسته؟؟؟؟
ين الان از فكرش راحت نيستم....يعني اگه رابطه مون ادامه پيدا مي كرد اون اين كارو مي كرد؟؟؟حتي اينكه به اين موضوع فكر كرده همه چيو واسم تموم كرد. ته خطم...ته ته خط....انگار يه خوابه..كاش خواب باشه...كاش مامان الان با دستاش تكونم بده بگه پاشو دختر ! داري كابوس ميبيني....مامان! چرا پس بيدارم نمي كني...نكنه واقعيته.....نكنه....
عصري 5 تا بليط گرفتم....دعا دعا مي كردم قبل از تموم شدن بليطا زنگ بزنه.تكليفمون معلوم شه.اول رفتم گيشا.بعد بر گشتم چمران.بعد رفتم شخهرك غرب.بعد رفتم ايستگاه مترو ميرداماد. بعد رفتم تجريش...بعد پياده اومدم پارك وي....اين اتوبوساي لعنتي نمودنم چرا انقدر امروز زود مي رسيدن...تو اتوبوس كاغذو در آوردم اينارو نوشتم تا شايد آروم شم...ولي نشدم....:
اين ايستگاههاي تمام نشدني...
اتوبوس مي آيد..
-خانم اين اتوبوس كجا ميرود؟؟
چه فرقي ميكند؟ وقتي
فاصله ايستگاه دل من و تو انقدر شده است...
سوار مي شوم
شايد زمان بگذرد
شايد تو سراغم را بگيري
شايد...
چه قدر توهم بودنت را دارم مدام تلفنم زنگ مي خورد
و وقتي نگاه ميكنم
اثري از تو روي صفحه اش نيست...
يعني زنگ نخورده...
يعني توبهخ من فكر نكرده اي...
قلبم به ديواره سينه ام مي كوبد
مي كوبد
و باز
اين قرص هاي لعنتي هم
كم مي آورند...
آن روزها
چه قدر مي جنگيدي
تا ديوار بينمان را ذره ذره بريزي
اين روزها
آجر آجر، ديوار مي كشي...!
آن روزها
"من"و "تو" نبود
"ما"بوديم
اين روزها
"ما"را مي شكني
"من"و "تو" ميسازي
.........
اتوبوس به آخر خط مي رسد
ولي......
آقاي راننده من هنوز به آخر زندگيم نرسيده ام
مي ترسم
ميترسم ازينكه كلاغ قصه من و تو
هيچ وقت
به خانه اش نرسد!
پ.ن:این عکس کلی گریه ام انداخت
:
نمیدو نم چرا .اما می خوام بنویسم.وقتی نمی تونم حرفامو به خودش بگم مجبورم بنویسم .نا شاید سبک شم.خدایا چرا همه چی داره کم کم عوض می شه.؟ چرا اون داره کم کم تغییر می کنه.قرارمون این بود که هیچ وقت چیزیو از هم پنهان نکنیم.نمی گم اون داره این کارو می کنه اما چند وقته انگار دوست داره بین من و خودش حریم بذاره. چرا؟ چرا؟ چرا ؟داغونم . من از زندگیم اینو نمی خواستم.هزار بار اولا بهش گفته بودم من و تو باید عین یه روح باشیم.گفتم باید با هم ندار باشیم.گفتم واسم خیلی مهمه...گفتم...به خدا گفتم...اونم قبول کردو حالا هنوز 3 سال نشده موبایل من ,.....
ازش هیچی نمی خوام . فقط یه چیز:همونی باشه که اون موقع بود.من اونو می خوام..............همیشه دلم خوشبود که یه خوبی بزرگ داره: منطق! می شه باهاش بحث کرد.اما الان تا می خوام باهاش بحث کنم پشیمون میشم.همش مغلطه!! می گم چرا این کارو کردی اشتباه یه سال پیش منو می کشه وسط...دارم له می شم. دارم تو تب می سوزم.حالت تهوع دارم...انقدرم چند وقته بی تفاوت شده که باورم نمیشه.2تا ایندرال خوردم. قلبم قلبم.......چرااااااااااااااااااااااااااااااا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا آدما عوض می شن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا ......![]()
امروز ع خان خيلي كمكم كرد
.ديشب با خونه دعوام شد و اوضاع روحي خوبي نداشتم
ولي ع عصبي بودن من بود) ولي وقتي برگشت با يه گل رز قرمز جيگر كه خيلي ناز تزئين شده بود و گل به اين قشنگي تاحالا هديه نگرفته بودم بهم داد. خيلي حال كردم. به كلي روحيه ام عوض شد. چه قدر يه دوست مهربون و يه عشق واقعي واسه آدم وقتي همه دنيا رو مخشن لازمه! چه قدر راحت به خاطر خوبي و مهربوني يه نفر مي توني بدي همه دنيا رو از ياد ببري!ع خان دوست دارم. تو بهتريني! من اذيتت مي كنم!
خيلي وقتا ولي تو پشتمي.چه قدر وقتيتو باهاميو تو رو دارم احساس ميكنم بقيه دنيا واسم مهم نيست و چه قدر وقتي تو نيستي همه دنيا واسم بي ارزشه.هيچ وقت نميتونم دنيامو بدون تو تصور كنم..هيچ وقت...
ديروز با رویا اينا حرف زديم قرار بود امروز بريم پيشششون كه ناهارو با هم بريم بيرون.اونا هم كلي اصرار كردن كه ناهارو بريم اونجا ولي ما گفتيم نه و قرار شد دوباره تماس بگيريم.ديشب كه اوضاع خونه متشنج بود نتونستم كه هماهنگ كنم.يادمون رفت.صبح هم تو مود استرس كشيدن و ريسك كردن نبودم . واسه همين به ع خان گفتم بزنگه كنسلش كنه .اونم زنگيد.ولي رويا گفت كه ناهار گذاشته بود و كلي بد شد . واقعاً شرمنده شديم. حالا قرار شد هفته ديگه بريم پيششون. جبران بايد بكنيم اما نمي دونم چه طور....
امروز ع خان داشت مي گفت كه رابطه اش با پ.آزادي يه رابطه دو نفره و درونيه كه پ ترجيح ميده اين طور باشهو... اين حرفو داشت در راستاي حرفي كه دو روز پيش بهش زده بودم كه منو با پ آشنا كن ميزد. ع خان مي خوام بهت بگم اگه اين جارو خوندي بدو.ن كه من كاملاً درك مي كنم كه شماها بخواين رابطتون در همين حد و به اين فرم باشه. بنابراين با اينكه واقعاً دوست دارم باهاش آشنام كني ولي خوشحالتر مي شم اگه رابطتونو همين جور كه دوست داري ادامه بدي. دركت ميكنم. به خدا...........
.
ديروز مي خواستيم يه جا نريم و نرفتيم چون ماشينمون خراب شد:::![]()
![]()
امروز ظهر تا قبل اينكه ع خان بهم برسه رفتم كتابخونه و واسه تحقيقمون كلي
searchكردم. بعد كه ع خان اومد چون من ناهار نخورده بودم رفت و برام يه ساندويچ كه عاشقشم گرفتً!!بعد رفتيم دنبالnasي و سارا و رفتيم يكي ازين باغچه هاي فرحزاد. اه اه اه .از محيطشون متنفرم. واقعا! آشغال دونيو پاتوق هرچي فراريه شدن.اه اه...راستي ديروز نسيم دوست مهي برام از انگليس يه كيف و كلاه حصيري واقعاً ناز آورد . دستش درد نكنه.![]()
داشتيم با ع خان امروز سر خوردن
oh بحث مي كرديم .نميدونم من خوشم نمياد و ميدونم كه خب اون حق داره اگه خوشش مياد بخوره ولي نميتونم حسمو براش شرح بدم .آخه خودمم نميفهممش. .....نميدونم....الان داشتم
chicken runمي ديدم.قبلاً يه بار ديده بودم ولي اون موقع كوچيكتر بودمو معني خيلي از جماه هارو نفهميده بودم يا شايد دقت نكرده بودم. يه جمله اش خيلي باحاله (تو همين چند دقيقه اول فيلم كه ديدم): مرغه ميگه: نرده ها فقط دور بر مرغدوني نيستن.اونا اين بالا تو ذهن شمان!!!از رفتاراي
nasي معلومه كه ته ذهنش هنو مي خواد با a دوست شه ولي به نظر من احمقه چون اون آدم يه بار خودشو نشون داده.ديگه چه ارزشي داره .چرا مي خواد خودشو بيخود درگير يه آدمي كنه كه مي دونه مطابق ارزششاش نيست؟؟؟؟سلام.الان داشتم با ع خان مي حرفيدم .تنبل خان
بالاخره اومده بود وبلاگمو خوندهبود .پيشنهاد كرد بهم كه يه ذره ايدئولوژيك تر
بنويسم.موافقم بد فكري نيست اما من بيشتر هدفم ازين نوشتنا اينه كه تك تك لحظه هامونو ثبت كنم تا يادم نره.من بهشپيشنهاد كردم كه دو تايي يه وبلاگ عمومي تر باز كنيم و آدرسشو به دوستامونم بديم و توش بحث ايدئولوژيك كنيم.موافقم چون اينجوري هم لحظه هامونو ثبت ميكنيم هم عقليدمونو تو تك تك روزا!! خدا كنه فقط اين تنبل خان پايه شه. من دوست دارم اين وبلاگ تا حد ممكن خصوصي و شخصي بمونه تا بتونم هر چي دلم مي خواد توش بنويسم و ملا حظه هيچ چيو نكنم.
بحث ايدئولوژيك امروز: ديروز داشتم يه وبلاگ مي خوندم(کدئین) كه توش يه چيز باحال ديدم . نوشته بود زن از خدا مي پرسه چرا ديه مرد رو دو برابر من قرار دادي.؟مگه اونو بيشتر دوست داري؟ خدا هم ميگه: عزيز من اگه تو بميري به شوهرت فلان قدر ديه ميرسه ولي اگه اون بميره به تو دو برابر ديه ميرسه! حالا من كدومتونو بيشتر دوست داشتم؟؟؟ خيلي جالب بود به نظرم. تا حالا به اين مسئله با اين ديد نگاه نكرده بودم. با اينكه آدم فمينيستي نيستم و اصلاً پايه اين بحثا نيستم(چون به نظرم اگه يه زن حس ميكنه از مردا بالاتره يا همون ارزشو قدرتو داره بهتره به جاي بحث در اين زمينه انرژيشو صرف ثابت كردن اين قضيه بكنه ! اونم نه ببه مردا و نه به هيچ كس ديگه : بلكه به خودش!! نظر بقيه چه اهميتي داره وقتي تو خودت ارزش خودتو بدوني؟؟) چند بار به اين قضيه فكر كرده بودم كه چرا با اين قانون انگار ارزش زن نصف مرد بيان شده..ولي حالا كه با اين ديد نگاه ميكنم ميبينم واقعاً حكمتش چيه. خب درسته نسل ما ديگه تقريباً اكثر زنا روي پاي خودشون وايسادن اما همين نسل قبل ما (يعني ماماناي خودمون) خيليهاشون شاغل نيستنو منبع در آمدي ندارن. خب وقتي شوهرشون فوت كنه كاملاً تكيه گاه ماليشونو از دست ميدن...... بعد اين قضيه همش دارم فكر ميكنم كه چيزايي كه ما فكر ميكنيم به ضررمونه اگه شايد از ديد ديگه اي بهش نگاه كنيم كلي هم به نفعمون باشه!!!![]()
ع خانانه:هه هه!!!با اينكه به فال و اين جور چيزا اصلاً اعتقاد ندارم همين طوري صبح كه داشتم ول ميگشتم تو اينترنت يه فال ازدواج شيخ بهايي ديدم.(تو سايت
2eshgh.com)يد نيت كني و يكي از حروف رو بزني تا فالتو بگيره.منم واسه ع خان گرفتم:اومدم حرف ب رو بزنم كه اشتباهي بغليشو زدم و اين اومد:اين عقد اگرچه نيك نبود اما نه چنان كه گوئيش بد
بعد گفتم : نه! من ميخواستم ب رو بزنم ! ب رو كه زدم اين اومد : اين عقد بود ملال انگيز زين عقد به مثال شير بگريز![]()
غلط كردم!!! همون اوليه قبوله!!!![]()
چشم روشنانه:!!ديروز زندايي وسطي ني ني آورد!
يه پسر!حالا يه پسر داره.اونم يه پسر سالم كه بعد شيمي درماني دايي احتمال دفورميتي كم نبود... خدا واسش اينو نگه داره...
مهمون بازيانه: امروز طبق مسخره بازي هاي عيد كه انگار خاله بازيه عمه كوچيكه اينا اومدنو يه ساعتي نشستن و رفتن! حالا ما قراره فردا بريم!!1خنده داره نه ؟جشناي ملي مارو ببين مال ملتاي ديگه رو.
A&A تواامريكا واسه موقع تحويل سال جمع شده بودن بيست سي تايي خونه يكي از بچه ها! بعدسم رفته بودن تو جشني كه تو يكي از دانشگاها برگزار ميشد با كنسرت ايراني و شام ايرانيو سفره هفت سين....همين!
همین الان باز رفتم فالرو گرفتم!! بی فایده است باز اومد: بگرییییییییییییز![]()